...دیوارها
...تنهایی و سینما
باران به شدت می بارید و در تمام سطح شهر مردم می کوشیدند تا دوان دوان خود را به زیر سر پناهی برسانند ، اما در میان کوچه ای فرعی یک پسر جوان بدون هیچ عجله ای و با آرامش تمام قدم می زد . او در حالیکه چتر بزرگ بسته ای در دست داشت از خیس شدن زیر رگبار بی وقفه آسمان تیره و خاکستری لذت می برد و قصد باز کردنن چتر را نداشت . پسر جوان همانطور که به آرامی راه می رفت و در افکار خودش غرق بود ناگهان صدای دختری را شنید که از دور فریاد زد : "چترت خرابه ؟ " پسر قصه ی مزخرف ما برگشت و پشت سرش را نگاه کرد . دختری که او را مخاطب قرار داده بود از دور دوان دوان می آمد ... او دختری لاغر اندام و میانه قد و تقریبا زیبا بود با ژاکت صورتی رنگ بسیار زیبایی بر روی لباس هایش پوشیده بود . ابتدا پسر کمی دستپاچه و متعجب شد اما خیلی زود سعی کرد به خود مسلط شود و پاسخ داد "نه ، سالمه " . دختر که دیگر به او رسیده بود و زیر بارش باران خود را مچاله کرده بود دوباره فریاد زد : " پس چرا بازش نمی کنی ؟ " و با نگاهی منتظر و طلب کار به پسر خیره شد . پسر که تازه ملتفت قضیه شده بود خندید و فورا چترش را باز کرد . او در ظاهر چتر را جوری گرفت که هر دو زیر آن بتوانند جا شوند اما در اصل همه ی چتر روی دختر گرفت و خودش هنوز زیر باران بود . دختر که بر اثر دویدن نفس نفس می زد کمی صبر کرد تا نفسش آرام شود و در حالیکه سعی می کرد همپای پسر آرام آرام قدم بزند از پسر پرسید : " چرا چترت را باز نکرده بودی ؟ " او هم جواب داد : " چون باران را دوست دارم ..." دختر که از این جواب خنده اش گرفته بود این بار گفت : "پس دیوونه ای که چتر برداشتی ؟ " پسر که هنوز ذهنش روی کلمه ی دیوانه مشغول بود در پاسخ گفت : " چتر را موقع خروج از خانه مادرم به زور بهم داد "و سپس مدتی ساکت همانطور آرام قدم زدند تا اینکه دختر حوصله اش از قدم های آهسته و بدون عجله ی پسر سر رفت و با تمسخر پرسید : " یعنی واقعا دوست داری زیر شلنگ آب خیس بشی ؟ " پسر هم که برایش لحن تمسخر آمیز دختر مهم نبود پاسخ داد : " نه ، ولی باران را دوست دارم و از زیر باران خیس شدن لذت می برم و این هم نشانه ی دیوانگی نیست بلکه نشانه ی تفاوته ، تفاوت انسان ها . اصلا دنیا بر اساس همین تفاوت ها شکل گرفته ، قرار نیست که همه مثل هم باشیم ... "هنوز در حال حرف زدن بود که دختر طاقتش تمام شد و گفت : " فهمیدم بابا سیاسی هستی ! بی خیال " چشم های پسر این بار رنگ خشم گرفت ولی سریع خود را کنترل کرد . او با خود می گفت عجب دختر احمقیه ، این قضیه چه ربطی به سیاست داشت ؟ ، پس به آرامی چتر را به دختر داد و گفت : "بیا مال تو ، من بهش احتیاجی ندارم" بعد هم به آرامی خود را به طور کامل از زیر چتر بیرون کشید و از دختر فاصله گرفت اما دختر ناگهان از این حرکت عصبانی شد و فریاد زد : "گدا عمته ! " و چتر را روی زمین انداخت و در حالیکه خود را زیر باران دوباره مچاله می کرد شروع به دویدن کرد ... آن ها دیگر تقریبا به خیابان اصلی رسیده بودند و حالا در خیابان اصلی همه ی مردم که در کناره ی خیابان و زیر ایوان ها پناه گرفته بودند پسر جوانی را نگاه می کردند که به آرامی از وسط خیابان خالی عبور می کرد و قطرات درشت باران به صورتش می کوبیدند . آن ها او را با انگشت به یکدیگر نشان می دادند و می گفتند : " طرف را نگاه کنید ، دیوانه است ... " آن ها نمی دانستند که او باران را دوست دارد ... ========================== دیوار رو چه به وبلاگ نوشتن ؟ دیوار باید خفه بشه و بی حرکتفقط نگاه کنه ... خدانگهدار دوستان 
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

